از اقدامات خوب در اوایل انقلاب می توان به فرمان تاسیس نهضت سواد آموزی در هفتم دی سال پنجاه و هشت اشاره کرد که انصافا در دهه شصت بسیاری از سالمندان بدینوسیله، حداقل سواد خواندن و نوشتن را در شهرها و روستاهای کشور فرا گرفتند. البته با توجه به این مهم که قبل از انقلاب نیز فرمان تشکیل سپاه دانش برای سواد آموزی کودکان روستاهای دورافتاده و پیش تر از آن فرمان تشکیل کلاسهای اکابل برای سالمندان بیسواد در دوره حکومت یکساله دموکراتها در آذربایجان فراهم شده بود که بعدها حکومت شاه با الهام گرفتن از همین اصلاحات در حکومت یکساله از قبیل حق رای برای زنان، اصلاحات ارضی و تشکیل کلاسهای اکابیل، آنرا در سطح کشور گسترش داد.

اما اکنون موضوع سخن و دغدغه ما نه تنها سالمندان بیسواد بلکه خیل عظیم کودکان و جوانان بیسواد است که زنگ خطر جدی را به صدا در آورده است. یوسف نوری وزیر قبلی آموزش و پرورش طی مصاحبه ای اعلام کرده: قریب به نه میلیون بیسواد مطلق در کشور داریم! این یعنی فاجعه، یعنی همین کودکان بازمانده از تحصیل. تازه ایشان از بیسوادان مطلق سخن گفته شما حساب کنید تعداد دانش آموزان بیسوادی که در سالهای پایانی دوره ابتدایی قادر به نوشتن و خواندن اسم و شهرت خود نیستند. تعجب می کنیم، مگر امکان دارد چنین چیزی!؟ بله که امکان دارد و شاهد آن دهها معلم شاغل در مدارس دولتی شهری و روستایی است که از ترس مدیران مدرسه و مدیران مدرسه از ترس مدیران آموزش و پرورش محکوم به نمره قبولی دادن به چنین محصلینی هستند که مبادا رتبه کلاس و مدرسه و ناحیه آنها در آمارسازیهای سیستم فاسد آموزش و پرورش تنزل پیدا کرده و سقوط کند.

برخلاف سالهای نه چندان دور که خیل عظیمی از محصلین تجدیدی یا رد شده را در همه مدارس و فامیل و دوست آشنا شاهد بودیم که بایستی واقعا تلاش دوچندانی برای قبولی در امتحانات میکردن، الانه چیزی به نام دانش آموز تجدیدی و ردی نداریم که یکسال دیگر در آن پایه تحصیلی تلاش کند. همه بدون استثنا قبول می شوند! حالا این را نمونه آماری بگیرید برای همه سطوح علمی آموزشی، مدیریتی و اجرایی کشور که زیر بنایش آموزش و پروش است.

در کشور به جای رشد آموزش و یا رشد تولید رشد آمار دروغین داریم. خودمان را گول بزنیم و بگوییم سراسر ایران را دانشگاه کردیم. پول بگیریم و فله ای دانشجوی بیسواد تحویل دهیم. به جای تربیت دانشجو و معلم، مقلد پرورش می دهیم تا اسباب زحمت نشوند. مخالف علوم انسانی و فلسفه و منطقش هستیم تا مبادا دانشجو بگوید «چرا؟»

این بیسوادی و فراتر از آن بیشعوری چنان در وجود ما رخنه کرده که سخت بتوان آن را درمان کرد. شاید شما هم در مطب پزشکان، سالنهای آرایش خود خودمان را مشاهده کرده باشید که علیرغم انتظار یکی دو ساعته و زل زدن به در و دیوار حاضر نیستیم مجله روی میز را ورق بزنیم. یا طیف گسترده کارمندانی رو می بینیم که علیرغم اینکه کامپیوتر روی میزشان است کمترین علاقه ای به مرور صفحات خبرگزاری ها ندارند اما عاشق گیم بازی کردن و اینیستا گردی در صفحات گوشی شان هستند.

به نظرم ما خیلی خیلی بیسواد تر از نه میلیونی هستیم که آقای وزیر سابق گفتند اگر معیارهای جوامع توسعه یافته را در نظر بگیریم و عناد نکنیم که هنر و علم و ادب تنها نزد ما ایرانیان است و بس.

آیین شایین – 02/06/07